
...sometimes
بعضی وقتا انقدر آدم احساس تنهایی می کنه که از هر چیز و هر کسی که اطرافشه
بیزار می شه ... بعضی وقتا انقدر شبا به آسمون نگاه می کنی که دیگه ستاره هارو
به جای اینکه درخشان ببینی مثل یه لکه ی سیاه می بینی ... بعضی وقتا میشه که
یه بغض انقدر گلوت رو ازیت می کنه که دوست داری حسابی گریه کنی ... بعضی وقتا
انقدر دلتنگ می شی که دوست نداری با کسی تنهاایترو تقسیم کنی ... بعضی وقتا
دوست داری تنها باشی و به یه گوشه زل بزنی و به ثانیه های زندگیت فکر کنی ....
بعضی وقتا دوست داری که خوشبخت زندگی کنی ولی دوست نداری این غم ها و این
تنهاییارو هم از دست بدی ... گاهی هنگام شادی یاد شبایی که شب زنده دار بودی
میفتی و دوست نداری دیگه بخندی ... گاهی دوست داری همیشه پاییز باشه و به
هوای تاریک غروب که نمی از بارون مرطوبش کرده نگاه کنی ... گاهی دوست داری زیر
بارون راه بری و انقدر منتظر بمونی تا سرما بخوری ... گاهی دوست داری با پای برهنه
روی برفا قدم بزنی و صدای خش خش برفرو گوش بدی ... گاهی دوست داری همیشه
هوا ابری باشه ... گاهی دوست داری وقتی گریه می کنی بارون گونه هاترو خیس کنه تا
مجبور نباشی به کسی بگی چرا گریه می کنی.. گاهی دوست داری از جایی که هستی
بری و همرو تنها بذاری ... بری یه جایی که خودت باشی و خودت ... گاهی میشه که تو
زندگی هیچ سرمایی به سردی امیدت پیدا نمی کنی ... گاهی وقتا احساس می کنی که
یه موجود اضافی هستی و دوست داری خودترو خلاص کنی ...
بعضی وقتا انقدر دوست داری به کسی که دوستش داری بگی دوست دارم و اونم با یه لبخند
گرم بهت نگاه کنه و بگه منم دوست دارم