تبليغاتX
تصویر یک رویا

تصویر یک رویا

!! A dream pic

بهار..

 

 

افسوس مي خورم ....چرا؟چرا با رفتن تو..............بهار مي ايد ؟
...امدي در سرماي زمستان.
.. به سردي زمستان بودي
..... به غم انگيزي شبهاي تنهايي
..... به خشکي برف ...مي روي
..... بهار مي ايد
...به نظر معامله خوبي است....
اميد ان دارم بهار گلي بر چهره ات بنشاند ...چه اميد مبهمي
...گردش روزگار خطا ندارد ....زمستان هيچ گاه بهار را نمي بيند..

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پیمان  | 

دلتنگ..

 

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریا می دوخت

و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد

و پري دلم را با وجود خود خالي

دلم برای کسی تنگ است

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

دلم برای کسی تنگ است

که بیاید

و به هر رفتنی پایان دهد

دلم برای کسی تنگ است

که آمد

رفت

...... و پایان داد

کسی ....

کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود

....كسي كه دوستش دارم ....

عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پیمان  | 

دو پرستو

 

?what means this picture

تا به کی باید رفت
از دياری به دياری ديگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و ياری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
آه، اکنون ديریست
که فرو ریخته در من،
 گوئی،
تيره آواری از ابر گران
چو می آميزم، با بوسهء تو
روی لبهایم، می پندارم
می سپارد جان عطری گذران

همین..!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پیمان  | 

من به تو تعلق دارم...

باید فکر دیگری به حال پنجره های بسته و درهای نیمه باز مشکوک و جاده های بی مسافر خسته کنیم
راه برویم داد بزنیم
و فریادهای ما فریاد های من همین حروف کهنه ای است که در رنج ممتد نفس هایم
نفس های پاکت خلاصه می شود خلاصه می شوی
همه باید کمی بیشتر نگاه کنیم
به حجم نگاه می گویند فراغت دلبستن
نه اینکه تنها من عاشقت باشم
همه عاشقت شده اند
نه من که صدای گریه های خدا را هم دیشب می شنیدم
خدا عاشق تر شده است
به تو
به من نگو آری
من پاسخم را از چشم هایت دریافت می کنم
اینجا دریافت عمودی است
و در افق خطی در حال شکل گیری است
بهنهایت اندوه چشم هایت
به اندازه ی معتبر دست های اهورای تو
من با نگاهم همه ی اندامت را نفس می کشم
و زندگی من در ادامه ی دست ها و نفس ها و اشک های تو
نشسته است
نه اینکه من زیاید عاشقت شده باشم
شاید تو زیادی رویا شده ای
مهربان شده ای
خوب شده ای
نه اینکه خدا تو پائیز را هم فتح کرده ای
به عشق بارها می گویی آری
من تو من تو من تو
و تو نهایت پیوستن مرا دچار مرتبه ی جاده ها می کنی
خیال می کنی و میبینی چکاوک قلبم را
من به تو تعلق دارم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پیمان  | 

خدا هم تنهاست

تو به پیش می روی
من ایستاده در آستانه ی یک رنج
و کفش هایم از بس رفته اند دیگر تب کرده اند
من و خسته گی و جاده های اطراف
من در حوالی زندگی تو در به در یک نگاه
تنها به آمدن روزهایی دل بستم که انگار نگاه تو هنوز در آن وسعت
نفس می زند
و منتظر همین پلک زدن های چشم های
آبی توست
رنگ است عشق و عاشقانه همین حروف فرسوده شدن است
به سوی جاده ی محنت خیال
به سوی خمیازه های کشیده ی یک جاده
به سوی جاده ها جاده ها جاده ها
نه اینکه من تنها باشم
خدا هم تنها ست
و این حجمی برای درک است
برای فهم شعور دلتنگی
و رها شدن از گنجینه ی متعالی خیال
به سوی حقیقت قدم بر می داریم
چه تلخ چه سرد چه تلخ تر
چه قدر تلخ تر می شود وقتی که ابرها هم از آسمان خانه ی من شروع می شود
انگار اینجا مهلت نفس کشیدن نیست

********

جاده هنوز منتظر است ....
هنور هم مرا به خود می خواند ....
باید از جایم برخیزم ....
باید قاب دیدگان پر از هوس مترسک ها را خالی از حضور بی آلایشم کنم ....
باید من باشم ....!!!!....

آفریدگارا ! به یاریم بیا ....!!!!....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پیمان  | 

چقدر سخت و قشنگه

                             چقدر سخته

وقتی زیر بارون با کسی که دوستش داری قدم بزنی

دستاشو تو دستات بگیری

گرمای دستاتونو با هم قسمت کنید

تو خودت هزار بار بهش بگی دوستت دارم

باورت نشه که کنارشی

اشک تو چشات حلقه بزنه

نتونی تو چشاش نگاه کنی

نتونی بگی چقدر دوسش داری

نتونی بگی که بدون اون زندگی یعنی هیچ

بدون اون دنیا یعنی جهنم

فقط دونه های اشک از رو گونه هات بقلته و بریزه

ولی بازم نتونی تو چشاش نگاه کنی

و...

                      چقدر قشنگه

که..

لباتو رو دستاش بزاری و ببوسیشون

اشکات دستاشو خیس کنن

تو نخوای غرور تو له کنیو بگی که گریه کردی

اما اون بفهمه و تو چشات نگاه کنه

و با لبای گرمش اشکاتو ببوسه و بهت بگه

گل من

خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پیمان  | 

پاییز سرد

""متروک متروکه انگار...
آره خیلی وقته آدما پاشون اینجا نخورده.""
باغ متروک ....
پاییز سرد ....
زرد و نارنجی ....
خش خش برگ ....
تنهای تنها ....
قدم به قدم ، کودکان پاییز وجودم زیر بی رحمی کفش های زمخت من ناله می کنند.
ابرها یکدیگر را سخت در آغوش کشیده اند ....
دلم می خواست کسی هم مرا اینگونه در آغوش می کشید!!!!
اما نه ....
مگر نه که حاصل آغوش باز ابرها برای هم گریه های بی وقفه ست؟؟؟؟
گریه ی ابرها پهنای جهان را خیس می کند و گریه ی من پهنای صورتم را ....
باز خوب است که ابرها شدت گریه شان را گاهی فریاد هم می زنند ، صدای ناله ی من که همیشه خفه است ....
گاهی در انبوه جمع احساس تنهایی با سر پنجه های بغض گلویم را می فشارد
""دارم خفه میشم ....""

خفه؟؟؟؟!!!!
کاش خفه می شدم اما این کلمات تصنعی را متظاهرانه به زبان نمی آوردم ....
اگر این ها را نگویم پس چه چیز را بگویم؟
حرف دلم را ؟؟؟؟!!!!
مگر نه که هر کجا حرف دلت را میزنی و غم هایت را می گویی شماره ویزیت روانپزشک معروف شهر را جایش می دهند ....
گاهی درختان این باغ خاموش خزان گرفته هم زبان تر از هر انسانی می شوند !!!!
غم هایت را می شنوند می شنوند می شنوند می شنوند ....
و هیچ نمی گویند
اما تو جوابت را می گیری
از خدایی که می داند تو فقط دلت گرفته   همین !!!!

                                                    

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پیمان  | 

گناه

چشمانم چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه اشك بريزند..

دستهايم چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه از سردي نا توان باشند....

پاهايم چرا بايد اين همه خسته و نا توان باشند....

چهره ام چرا بايد اين همه پريشان و غم زده باشد....

قلبم چرا بايد شكسته و پر از شور و التهاب باشد....

دلم چه گناهي كرده است كه بايد در قفس دلي ديگر اسير باشد....

احساسات پاك من چه گناهي كرده اند كه بايد اينك دروغين و پر از ريا باشند....

 زندگي ام چرا بايد اين همه پر از اضطراب و ترس و نا اميدي باشد.....

من چرا بايد در اين راه سخت و دشوار و پر از مانع قرار بگيرم و راهي براي بازگشت نداشته باشم...

گناه من چه بوده است اي خدا؟…

چرا بايد تاوان اين همه سختي و غم و غصه را بدهم؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پیمان 

پاییز

بازهم پاییز ....
بازهم خاطرات خیس من ....
خاطراتی که پا به پای من هر روز از جاده ی خیس ساحلی عبور می کردند
بوی نم ....
بوی برگ های زرد و خیس ....
بوی پاییز
پاییز ....
بوی تو ....
حس تو ....
یاد تو ....
عشق تو ....
پاییز که میشد ، چقدر مهربان میشدی
پاییز که میشد ، میشدی الهه ی پاییزی همیشگی من ....
یادم هست گفتم :"" معنای الهه خیلی مقدس تر از اینه که لقب تو بشه!!!!""
قطرات باران آرام آرام بر سر و رویمان جاری می شد
صورتم غرق نوازش دستان مهربانت می شد
""کاش می فهمیدی چقدر مقدسی الهه ی من!!!!""
زیر باران در آن جاده ی انبوه و پر از رنگ های خزانی من عرش را سیر می کردم
با صورتی که گرم نوازش های عاشقانه ی دستانت بود ....
دستانی که وقتی گفتی دیگر دوستم نداری گرمای بی نظیرشان دروغ بزرگت را فاش کرد !!!!....
می دانم آنها هنوز هم عاشقم هستند!!!!
هرچند که تو انکار کنی ....
هرچند که نباشی ....
دوباره پادشاه فصلهایمان از راه رسید عشق من (یادت هست؟؟؟؟!!!!)
دوباره زخم آغازین دیدارمان تازه شد ....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پیمان  | 

...sometimes

...sometimes

بعضی وقتا انقدر آدم احساس تنهایی می کنه که از هر چیز و هر کسی که اطرافشه

بیزار می شه ... بعضی وقتا انقدر شبا به آسمون نگاه می کنی که دیگه ستاره هارو

به جای اینکه درخشان ببینی مثل یه لکه ی سیاه می بینی ... بعضی وقتا میشه که

یه بغض انقدر گلوت رو ازیت می کنه که دوست داری حسابی گریه کنی ... بعضی وقتا

انقدر دلتنگ می شی که دوست نداری با کسی تنهاایترو تقسیم کنی ... بعضی وقتا

دوست داری تنها باشی و به یه گوشه زل بزنی و به ثانیه های زندگیت فکر کنی ....

بعضی وقتا دوست داری که خوشبخت زندگی کنی ولی دوست نداری این غم ها و این

تنهاییارو هم از دست بدی ... گاهی هنگام شادی یاد شبایی که شب زنده دار بودی

میفتی و دوست نداری دیگه بخندی ... گاهی دوست داری همیشه پاییز باشه و به

هوای تاریک غروب که نمی از بارون مرطوبش کرده نگاه کنی ... گاهی دوست داری زیر

بارون راه بری و انقدر منتظر بمونی تا سرما بخوری ... گاهی دوست داری با پای برهنه

روی برفا قدم بزنی و صدای خش خش برفرو گوش بدی ... گاهی دوست داری همیشه

هوا ابری باشه ... گاهی دوست داری وقتی گریه می کنی بارون گونه هاترو خیس کنه تا

مجبور نباشی به کسی بگی چرا گریه می کنی.. گاهی دوست داری از جایی که هستی

بری و همرو تنها بذاری ... بری یه جایی که خودت باشی و خودت ... گاهی میشه که تو

زندگی هیچ سرمایی به سردی امیدت پیدا نمی کنی ... گاهی وقتا احساس می کنی که

یه موجود اضافی هستی و دوست داری خودترو خلاص کنی ...

بعضی وقتا انقدر دوست داری به کسی که دوستش داری بگی دوست دارم و اونم با یه لبخند

گرم بهت نگاه کنه و بگه منم دوست دارم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پیمان  | 

interpret love

عشق را چگونه تفسیر می کنید؟

?How do you interpret love

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
Why do you like me..? Why do you love me?

I can't tell the reason... but I really like you

You can't
even tell me the reason... how can you say you like me?
How can you say you love me?
I really don't know the reason, but I can prove that I love U
Proof ? No! I want you to tell me the reason
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
because your voice is sweet,
because you are caring,
because you are loving,
because you are thoughtful,
because of your smile,
The Girl felt very satisfied with the lover's answer
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
The Guy then placed a letter by her side
Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
No! Therefore I cannot love you
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
Because of your smile, because of your movements that I love you
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
Does love need a reason?
NO! Therefore!!
I Still LOVE YOU...
True love never dies for it is lust that fades away
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
Immature love says: "I love you because I need you"
Mature love says "I need you because I love you"
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"

ترجمه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پیمان  | 

sad


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پیمان  | 

چقدر سخته...

چقدر سخته  تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو  قلبت هدیه داد زل بزنی  به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته  دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یبار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته  توخیالت ساعتها باهاش حرف بزنی واما وقتی دیدیش هیچ چیزی جزسلام نتونی بگی

چقدر سخته  وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته  گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت تو خودت آروم زیر لب بگی گل من باغچهء نو مبارک

چقدر سخته یکی رو دوست داشته باشی؛ولی خودت رو لایقش ندونی تا بهش برسی.

 چقدر سخته تولد یکی رو هیچ وقت فراموش نکنی؛ولی گرفتن هدیه ای که لایقش هست رو پیدا نکنی تا بهش بگی که همه آدمها فراموش کار نیستند.

  چقدر سخته که ناخواسته ازکسی که دوستش داری جدا شی و اون موقع خواسته باشی که بهش بفهمونی که همیشه بر خاطرات غبار نمیشنه.

چقدر سخته که خواسته باشی یکی دیگه فراموشت کنه؛ولی خودت نتونسته باشی که از یادش ببری.

 چقدر سخته که به کسی پیغامی بدی،واونهم جواب تو رو نده؛و تو هم نتونسته باشی حرفی بزنی،چونکه اون در جوابت میگه که"مگه خودت اینجوری نخواستی."

 چقدر سخته که اسمی رو که خیلی دوست داری،بشنوی؛ولی خودت رو به نشنیدن بزنی.

 چقدر سخته که تنها شماره تلفنی که تو ذهنت حک شده، داشته باشی؛ولی نتونسته باشی که با اون شماره تماس بگیری.

 چقدر سخته که کسی رو دوست داشته باشی؛ولی نتونسته باشی بهش بگی.

چقدر سخته که تو اوج تنهائی بغض گلوت رو گرفته باشه؛ولی نخواهی که کسی از این موضوع خبردار شه.

چقدر سخته که آینده ات رودر گرو رسیدن به کسی دونسته باشی؛ولی نتونسته باشی بهش برسی.

چقدر سخته که آدمی رو حتی یه بار دل سیر ندیده باشی و فقط تو خواب ببینی و بعد هم بهش بگی که عاشقش شدی و اون هم خواسته باشه که حرفهات رو باور کنه

                                                                                                                                             با تشکر از دلتنگ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پیمان  | 

می گفت عاشقم...

می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو....
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی....
گفتم:عشق درد است ...
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...
گفتم: عشق تضاد است....
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه.....
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...
گفتم عشق راز است ....
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود ....
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ.....
آهی سردی کشید....
دیگه هیچی نگفت....
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت.....
یراستی همونقدر که مینویسید ایمان دارید؟!!
بوی کهنگی میدن!
عشق دیگه قداستی نداره! باید دنبال اسم جدیدی براش بود!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پیمان  | 

چه عاشقانه مانده ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پیمان  |